دفترچه خاطرات یک بیمار روانی
به سان همیشه تو کافه نشستم. کافه خودمون که تا 6 فروردین تعطیل خواهد بود. اومدم یه کافه که مدتها پیش هر روز میرفتم. همه عوض شدند. کسی کسی رو نمیشناسه. حالم از این آدم جدیدا به هم میخوره.

خیلی جالبه تو ماه گذشته چند نفر بم گفتن که من دیوانه ترین کسی هستم که تا حالا دیدن. احمقانس. چون اینا هیچ کدوم نمییدونستن که من از یه مشت بیماری روانی مسخره رنج (شایدم لذت) میبرم...

ممنوعیت سیگار کشیدن تو خونه برداشته شده, ولی دیگه اصن حوصله خونه رو ندارم. میخوام برم پیش مامانم. الانم راه میفتم. خیلی مسخرس این وضعیت...

امشب میخوام سکوتِ استاد برگمن رو ببینم. تنها سؤال اینه که قبلش گل بکشم یا نه. خوشهالم که الان تنها دغدغم همینه...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 16:58  توسط روزبه | 
اصن این شادی خونواده رو درک نمیکنم. خوب یه سال دیگه از این زتدگی نکبت بار گذشت. گذر طبیعی زمان نه شادی داره, نه غصه. بیخیال. به من چه... تنها چیزی که الان رو اعصابمه اینه که به مناسبت اینکه تا چند ساعت دیگه لحظه ی باشکوه تحویل سال رو داریم, سیگار کشیدن تو اتاقا ممنوع شده. به یاد روزای تخمی تر از الانِ قدیم, به بهونه حموم میریم اون تو سیگار میکشیم. خیلی هم عالی. نوستالژیک. استاد. اسطوره. :|

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 23:30  توسط روزبه | 
نمیدونم تحت تأثیر سیگار های پشت سر هم نصف شب بود, یا فیلم "آینه" تارکوفسکی که بی خواب شدم و تصمیم گرفتم وبلاگ درست کنم. اسم وبلاگ هم از همون فیلم اومد. چه خوب درد و رنج یه انسان رو به تصویر میکشه. خودش میگه بعد اینکار, به تصویر در آوردن درد و رنج خودش, خیلی از این درد ها رهاش کردن. منم به همین امید وبلاگ زدم. نمیدونم کسی نوشته هامو میخونه یا نه. راستش برام مهم نیس. فقط میخوام این درد رو یه چیزی انعکاس پیدا کنه. یه تصویر ناقص از افکار تاریکی که تو روز روشن مغز آدمو ذره ذره تجزیه میکنه. میشه سوهان روح آدمو با طبیعت ترسناکی که داره آدمو به انزوا میکشونه. یه افسردگی که در عین نابودگری لذت بخشه. یه تنهایی که هم ترسناکه هم زیبا...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 0:55  توسط روزبه |