دفترچه خاطرات یک بیمار روانی
نمیتونم بنویسم...سر رشته افکارمو گم کردم. فقط یه اسم تو ذهنمه داره تکرار میشه.19 سال بود که چنین آرامشی رو تجربه نکردم. چقدر جالبه این رابطه. پاک، ای انسانی که دازنت کِر، چرا انقد خوبی؟ چرا نیروانا رو توی تو میبینم؟؟؟به مرحله جدیدی از زندگیم واردم کردی 2 سال و خورده ای پیش. الان که میبینمت...

چقدر بده که کلمات نمیتونن احساس برسونن... ای کاش میشد احساساتمو بپاشم رو این وبلاگ...

راضیم...

و این آرامش درونم آشوب به پا میکند...

چرا از اول زندگیم نبودی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
 چرا کلی سال بدون تو به گا رفت؟

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 18:29  توسط روز جونِ مامانش | 
هر چی میگذره بیشتر به این نتیجه میرسم از من کثیف تر تو دنیا وجود نداره...

دکارت میگه: "فکر میکنم پس هستم." به تخمم. دکارت جان روحت (اگه وجود داره) ایشالا در زجر وعذاب باشه. همینجوری الکی!!!

پارکینگ پروانه ها امروز خلوت بود. راضیم.

باز دوباره همون کافه اَنه. قهوه چی محبوبم جا قحط بود کرج کافه زدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

لعنت به هر آن چه بود، هست، خواهد بود.

تولد، تولد، تولدش مبارک :|

ها هااااا هااااااااااای، دلم برات تنگ شده بود روز. (بهترین جمله این چند وقت)

فاک یو, فاک هیم، فاک هر، فاک ذِم، فاک می.

آلبو جدید Kamelot اومد. راضیم از آلترنتیو متال...

روده درازی. آی هِیت ایت.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 19:4  توسط روز جونِ مامانش | 
به سان همیشه تو کافه نشستم. کافه خودمون که تا 6 فروردین تعطیل خواهد بود. اومدم یه کافه که مدتها پیش هر روز میرفتم. همه عوض شدند. کسی کسی رو نمیشناسه. حالم از این آدم جدیدا به هم میخوره.

خیلی جالبه تو ماه گذشته چند نفر بم گفتن که من دیوانه ترین کسی هستم که تا حالا دیدن. احمقانس. چون اینا هیچ کدوم نمییدونستن که من از یه مشت بیماری روانی مسخره رنج (شایدم لذت) میبرم...

ممنوعیت سیگار کشیدن تو خونه برداشته شده, ولی دیگه اصن حوصله خونه رو ندارم. خیلی مسخرس این وضعیت...

امشب میخوام سکوتِ استاد برگمن رو ببینم. تنها سؤال اینه که قبلش گل بکشم یا نه. خوشحالم که الان تنها دغدغم همینه...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 16:58  توسط روز جونِ مامانش | 
اصن این شادی خونواده رو درک نمیکنم. خوب یه سال دیگه از این زتدگی نکبت بار گذشت. گذر طبیعی زمان نه شادی داره, نه غصه. بیخیال. به من چه... تنها چیزی که الان رو اعصابمه اینه که به مناسبت اینکه تا چند ساعت دیگه لحظه ی باشکوه تحویل سال رو داریم, سیگار کشیدن تو اتاقا ممنوع شده. به یاد روزای تخمی تر از الانِ قدیم, به بهونه حموم میریم اون تو سیگار میکشیم. خیلی هم عالی. نوستالژیک. استاد. اسطوره. :|

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 23:30  توسط روز جونِ مامانش | 
نمیدونم تحت تأثیر سیگار های پشت سر هم نصف شب بود, یا فیلم "آینه" تارکوفسکی که بی خواب شدم و تصمیم گرفتم دوباره وبلاگ درست کنم. اسم وبلاگ هم از همون فیلم اومد. چه خوب درد و رنج یه انسان رو به تصویر میکشه. خودش میگه بعد اینکار, به تصویر در آوردن درد و رنج خودش, خیلی از این درد ها رهاش کردن. منم به همین امید وبلاگ زدم. نمیدونم کسی نوشته هامو میخونه یا نه. راستش برام مهم نیس. فقط میخوام این درد رو یه چیزی انعکاس پیدا کنه. یه تصویر ناقص از افکار تاریکی که تو روز روشن مغز آدمو ذره ذره تجزیه میکنه. میشه سوهان روح آدمو با طبیعت ترسناکی که داره آدمو به انزوا میکشونه. یه افسردگی که در عین نابودگری لذت بخشه. یه تنهایی که هم ترسناکه هم زیبا...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 0:55  توسط روز جونِ مامانش |